تبليغاتX
درد دل

درد دل

من یه دختر 19 ساله ام از دلمشغولی های اصلیم دیدن فیلم و گاهی خوندن کتابه اومدم ا

سلام. جشنواره ۲۹فیلم فجر: سیزده ۵۹:

دیشب این فیلم را در سینما ساحل اصفهان دیدم. اول باید بگویم که خیلی خوشحالم از بابت اکران فیلم های جشنواره در شهرستان ها. و اما در مورد فیلم:  پنج دقیفه دیر به فیلم رسیدیم و وقتی روی صندلی مستقر شدیم لحظات پایانی تصاویر جنگی فیلم بود و ما تقریبا فقط به تصویر آسیب دیدن پرستویی رسیدیم و بعد فیلم کات شد به تهران ۸۹ و یک بیمارستان. میتوانم بگویم فیلم تا نیمه خوب است یعنی تا جایی که پرستویی از بیمارستان خارج میشود. به قول فراستی " به نظر می آید که مقدمه فیلم بیش از اندازه طولانی است" و البته جذاب ترین بخش فیلم هم به نظر من همین مقدمه ی طولانی است.نیمه اول فیلم من را خیلی گرفت و من خیلی خوب با فیلم ارتباط برقرار کردم. پرستویی خیلی خوب است اگر چه  در دقایق اولیه فیلم ظاهرا نقش خیلی پر رنگی ندارد . تمام واکنش هایش خوب است آن فریاد و... دریا آشوری در نقش باران و صابر ابر هم که این روز ها هنرپیشه ی خوبی شده هم خوبند.هر چند به نظرم فیلم بیش از اندازه به رابطه این دو آدم تاکید کرده اما به هر حال تماشاگر آزار نمیبیند. فرهاد اصلانی هم قابل قبول است. در این بحش فیلم همه بازی ها در یک سطح هستند دقیقا برعکس نیمه ی دوم که همه ی بار فیلم بر دوش پرویز پرستویی است. در این بحش از فیلم( نیمه اول و خوب فیلم) بازی های حسی بازیگران بسیار خوب اجرا شده و به دل می نشیند. اما به محض اینکه فیلم فیلم به جایی میرسد که پرستویی از بیمارستان خارج میشود فیلم دچار افت شدید و بی منطقی عجیب و غریبی میشود. حتی اگر از بی منطقی فیلم در این لحظات هم چشم پوشی کنیم که مثلا چگونه بیماری که تازه از کما خارج شده و در کریدور بیمارستان با کمک دو نفر دیگر هم نمیتواند به خوبی راه برود آنچنان نیرومند میشود که نا آن طرف شهر میرود و اشکالاتی از این قبیلِ فیلم باز هم در این لحظات دچار مشکل است. فیلم دیگر ارتباط خوبی با تماشاگر ندارد. صحبت های پرستویی و اوسیوند بسیار کلیشه ای و تقزیبا غیر قابل تحمل در آمده. یا سکانسی که پرستویی روی تپه ایستاده و همه پشت سر او با خواهش و التماس از او میخواهند که برگردد و... بسیار کلیشه ای و آزار دهنده است . دیگر از صحنه ی سان دیدن او از افرادش که بگذریم. اما در این میان نباید از انصاف دور شد. در همین نیمه ی دوم هم  لحظات در گیر کننده ای خلق شده. برای مثال گفتگوی پرستویی و مهران احمدی جالب و تاثیر گذار از کار در آمده و انصافا که هر دو در این سکانس خیلی خوب ظاهر شده اند. اما در مورد پایان باید بگویم که پایان فیلم جالب نیست و به نظر می آید که سامان سالور نیمه ی دوم فیلم رابا شتاب زدگی خاصی جمع کرده است و ریتم بخش ابتدایی و ثانویه فیلم اصلا با هم همخوانی ندارد. اما فیلم در کل فیلم قابل قبولی است. همانطور که در ابتدا گفتم بازی های فیلم و صد البته ایده اولیه بسیار خوب است. نیمه ی اول هم خیلی بهتر از دوم است. در کل این فیلمی است که به تماشایش در سالن سینما می ارزد. یا علی  

+ نوشته شده در  بیست و یکم بهمن 1389ساعت 20:49  توسط رعنا  | 

سلام. فکر کنم توی این مدتی که نیامدم اینجا چندین اتفاق افتاده است. اول اینکه من امتحاناتم شروع و تمام شد تازه نتیجه اش را هم دادند. طبق معمول گند زدم!!! اما خب حداقل همه اش پاس شد. توی این چند روز که از پایان امتحاناتم گذشته تا میتوستم فیلم دیدم و کتاب خواندم و تمام عقده های روانی دوران امتحاناتم را خالی کردم. کتاب زندگینامه ی هلن کلر و کتاب دوبلینی ها را از کتابخانه گرفتم. هلن کلر را دارم تمام میکنم دوبلینی ها را هنوز شروع هم نکرده ام.هلن کلر خیلی جالب است و با وجود اینکه ترجمه ی کتاب تعریفی ندارد یا حداقل من نمیپسندم و کتاب متعلق به چاپ سال ۶۳است  ودر نتیجه وضعیت صفحه بندی و فونت مطالب خیلی مشکل دارد اما کتاب بسیار دلنشینی است. خواندنش را به علاقمندان کتابخوانی خصوصا از نوع زندگینامه ایش را توصیه میکنم. راستی چند وقت قبل فیلم کنعان را دیدم در چند روز اخیر هم دو فیلم آب و آتش و ریسمان باز رادیدم. اگر بخواهم کمی راجع به این فیلم ها حرف بزنم باید بگویم که: کنعان فیلم خوبی بود هرچند که پایان عجیب و تا حدودی مضحکی داشت اما قابل قبول بود . فیلمنامه اش یک کم تاب !! داشت اما بازی های فیلم خیلی قابل قبول بود حتی بهرام رادان با وجود کوتاهی نقشش بسیار خوب بازی کرده بود. اما به نظر فیلم درجه یکی نبود. در مورد آب و آتش هم فکر میکنم که بیش ازاندازه دچار ممیزی شده بود و در کل من را خیلی جذب نکرد. شاید از آن دست فیلم هایی بود که باید در زمان خودشان دیده میشدند. اما در مورد ریسمان باز باید بگویم که تقریبا به نظرم فوق العاده آمد. بازی های فیلم خیلی خوب بود. بابک حمیدیان خیلی عالی بود و از عجایب اینکه پژمان بازغی هم خوب بود. فیلم را خیلی دوست داشتم. ارادتم به بابک حمیدیان دو چندان شد. راستی فکر کنم تا حدود ده روز دیگر جشنواره ی فیلم فجر شروع میشود شاید عجیب باشد اما من به نزدیکی های جشنواره که میرسیم کمی هیجان زده میشوم. امیدوارم امسال طلسم شکسته شود و حامد بهداد بعد از سالها پاسخ زحماتش را بگیرد و سیمرغ ببرد هرچند که بعید به نظر میرسد. راستی این روز ها دو سریال مورد علاقه من یعنی شب میگذرد و یک مشت پر عقاب را در تلویزیون میگذارد. شب میگذرد اگر چه که فیلم چندان قوی و درجه یکی نبود اما دلچسب بود. یک مشت پر عقاب هم به نظر من خیلی خوب بود البته با فاکتور گرفتن از بازی بسیار بد و ضعیف و غیر قابل انتظار از رضا کیانیان اما کل سریال بسیار دیدنی بود. انگار زمستان امسال فعلا بر وفق مراد بوده است. راستی من تازه این برنامه رادیو هفت را کشف!!! کردم. خیلی عالی است . فعلا حرف دیگری ندارم. یا علی
+ نوشته شده در  پنجم بهمن 1389ساعت 23:28  توسط رعنا  | 

سلام. امشب شب تاسوعاست. این موضوع باعث شد که بیام اینجا. امسال محرم یه کم برام متفاوته و قطعا یکی از دلایل این تفاوت مختار نامه است.آه که اگه بدونی با دل ما چه کرده ای داوود میر باقری! آه که چه جاودانه شدی با این فیلم فریبرز عرب نیا. واقعا این فیلم جمعه ها آدمو زیر و رو میکنه. یه کاری که مختار نامه میکند اینه که آدم را به هیجان میاره که بره خودش بیشتر مطالعه کنه. مثلا من در اثر دیدن این قسمت مختار نامه تحریک به مطالعه ی بیشتر شدم و رفتم جلد دوم کتاب حماسه حسینی شهید مطهری را حوندم. به همه ی دوستان توصیه میکنم که این کتاب را در اولین فرصت تهیه و مطالعه کنند. این کتاب در اصل سخنرانی های اقای مطهری در سال ۴۸ بوده که بعد ها مکتوب شده. لطفا تمام جهت گیری هاتون(خصوصا از نوع سیاسی) را بریزید دور. این کتاب کمک بزرگی میتونه برای همه باشه. من که خیلی حال کردم باهاش. خیلی از مجهولات را برای آدم حل میکنه. راستی یه حرف بی ربط به این مسائل را هم بگم اینکه این هفته توی برنامه ی هفت پشت صحنه ی دوبله ی جرم را گذاشته بود. خیلی باحال بود. فکر کن ! پولاد کیمیایی با صدای منوچهر اسماعیلی و حامد بهداد با صدای جلیلوند. فکر کنم خیلی باحال شده باشه. فعلا حرف دیگه ای نیست. یا علی التماس دعا.
+ نوشته شده در  بیست و چهارم آذر 1389ساعت 2:23  توسط رعنا  | 

بعد از مدت ها دوباره سلام. فکر کنم یک یه ماهی بود این طرفا نیمده بودم .بذارید پای مشغله ی درسی و این چرت و پرتا. عیدتون مبارک. پیگیر مسابقات هستید یا نه؟ امروز بسکتبال را دیدید؟ دل آدم کباب میشد. خیلی حیف شد باختند. خیابانی داشت گریش میگرفت. عوضش والیبال خیلی خوب شد. راستش من شخصا خودم والیبال را از بقیه ی رشته ها بیشتر دوست دارم. همیشه هم توی مدرسه رشته ی ورزشی ام والیبال بود. خیلی هیجان داره. کاشکی امسال طلا را ببریم. راستی من چند روز پیش فیلم کیفر را خریدم. فیلم قشنگی بود. البته تا نصفه های فیلم اصلا من را نگرفت. اما نیمه ی دوم فیلم خیلی قشنگ شد. به نظر من بیشتر از کارگردانی این بازی های فیلم بود که فوق العاده بود و آدمو میگرفت. در کل خوشم اومد. راستی امشب فیلم گجینی را گذاشته بود. یه فیلم هندی. من قبلا دیده بودم این فیلم را. فیلم قشنگیه و تقریبا قابل قبول! هفته ی قبل کتاب روی ماه خداوند... را از یکی از دوستام قرض گرفته بودم. دفعه ی قبلی که کتاب را خوندم دوم راهنمایی بودم و کتاب چاپ دومش بود اما این بار چاپ سیم اش بود!!!!!! هرچند به اندازه ی بار اول شیفته نبودم. اما این کتاب هنوز جزء کتابای محبوبمه. راستی من اون هفته گند زدم به امتحان مددکاریم. خیلی بد دادم. این هفته هم امتحان جامعه شناسی دارم و زبان. خدا اینا را بخیر کنه. برام دعا کنید. خب تا پست بعدی فعلا خدافظ. راستی فردا جمعه یادتون نره والیبال را ببینید.

+ نوشته شده در  چهارم آذر 1389ساعت 21:57  توسط رعنا  | 

و آن سوال این بود اگر در زمانی که شما سه ماهه باردار هستید با انجام آزمایشات سونوگرافی متوجه شوید که فرزند شما دچار عقب ماندگی ذهنی است چه میکنید؟و یا اگر شما مذکر و در نتیجه پدر آن بچه هستید در آن صورت چه میکنید؟(در شرایطی که اجازه ی سقط قانونی دارید) این سوالی بود که روز یکشنبه استاد مبانی توانیخشی دانشگاه خمینی شهر از دانشجویان خودش پرسید. پاسخ اکثر بچه ها یکسان بود : سقط.   مخصوصا از جمعیت دختران کلاس. پسران اما پاسخ های متنوعی میدادند. اما جمع بندی کلی این بحث این بود در شرایطی که ما میدانیم این بچه چه هزینه ها و درد هایی راهم خودش متحمل میشود و هم به خانواده و جامعه تحمیل میکند مگه مرض!!!!!! داریم که این کار را بکنیم. من اما هنوز هم نمیدانم آیا یک مادر  در سه ماهگی بارداری خود پتانسیل عاطفی چنین کاری را دارد؟ از لحاظ منطقی سقط کار عاقلانه تری به نظر میرسد تا سالها رنج و عذاب دادن و کشیدن. اما مگر ما را مسئول پرورش این موجود نمیکنند؟ پس ما میتوانیم کاری کنیم که او هم آدمی شود مثل بقیه ی ادم ها. و آرامشی را که حتی بسیاری از ادم های طبیعی جامعه معنی اش را نمیفهمند درک کند. نکته ی جالب توجه این بحث مهیج این بود که بچه ها با عقب ماندگی ذهنی مشکل داشتند. به این معنی که اگر متوجه میشدند بچه شان معلولیت جسمی دارد حاضر به سقط ان نبودند. چرا؟  آیا یک عقب مانده ی ذهنی از یک عقب مانده ی جسمی بیشتر زحمت و مشقت دارد؟چرا؟ چون از مادر یک بچه ی عقب افتاده بودن خجالت میکشند؟ چرا؟ چون راحت طلب شده اند؟ هیچ کس پاسخ قانع کننده ای برای این سوال ها ندارد. هیچ جوابی هم غلط نیست.اما یادمان باشد هزاران سال قبل هم مردم بچه های عقب مانده شان را به دریا ها میریختند. آنها حداقل با این تفکر خرافی این کار را میکردند که به این وسیله نعمتی برایشان فرود می آید یا عذاب از رویشان برداشته میشود یا بارن می آید یا.... اما امروز در قرن ۲۱ میلادی ما برای راحت طلبی و عافیت طلبی هنوز هم داریم آنها را میکشیم. نمیدانم...          

+ نوشته شده در  نوزدهم مهر 1389ساعت 21:46  توسط رعنا  | 

سلام. فکر کنم یک دو هفته ای میشود که نیامدم اینجا. از زمان ثبت نام دانشگاه. ازهفته ی قبل کلاس های دانشگاه شروع شد. نمیدانم چرا این چند وقته هرچی میخواستم بیام اینجا یک چیزی بنویسم میلم نمیکشید اما بالاخره امروز دل را زدم به دریا. دوست دارم یک کم راجع به رشته ام حرف بزنم. راستش انگار رشته ی خوبی است. البته الان هنوز برای زدن این حرف خیلی زود است اما تا الان که همه چی خوب پیش رفته. کلاسمان خیلی شلوغ نیست.در کل فکر کنم یک بیست چهار پنج نفر بیشتر نباشیم. طبق معمول اکثریت هم با دختر هاست . کلاس ما فقط سه تا پسر دارد. به هرحال تا الان که همه چی خوب پیش رفته. راستی شما هفته ی گذشته این فیلم سینما ۴ را دیدید؟ یک فیلم ایرانی خیلی خوش ساخت و قشنگ بود. اثر حجت قاسم زاده. من که خیلی دوستش داشتم. دیشب هم یک فیلم قشنگ دیگر شبکه ی ۴ گذاشته بود که مکزیکی بود اما من خیلی خوشم آمد.راستی سریال مختار نامه هم که از آن هفته شروع شد. به نظر می آید خیلی خوش ساخت باشد. فعلا حرف دیگری ندارم. یاعلی التماس دعا                                                                                                       

+ نوشته شده در  دوازدهم مهر 1389ساعت 18:34  توسط رعنا  | 

دوباره سلام. دوباره این دفعه هم بد قولی شد. قرار بود عصر روز ثبت نامم بیایم اینجا. اما نشد. راستش الان هم حرف زیادی برای گفتن نداشتم اما خجالت میکشیدم که باز هم بدقولی کنم. راستش روز چهارشنبه رفتم برای ثبت نام خمینی شهر اما نشد که بشود.(امان از دست این آموزش پرورشی ها) مجبور شدم دوباره پنجشنبه تا خمینی شهر را بروم. خیلی راه بودخداییش. تا بالاخره انجام شد. خدارا شکر. خب حالا یک کم از درس و دانشگاه بیاییم بیرون. گفته بودم یک کتاب از کتابفروشی خریده بودم که اثر چیستا یثربی بود. مجموعه ی داستان کوتاه بود. من که خیلی خوشم نیامد. البته تمامش که نکردم اما از همان چندتایی هم که خواندم خیلی خوشم نیامد. اما آن کتاب خلاصه ی الیور تویست را که گرفته بودم دارم میخوانم آخراشه. خوبه. خوشم آمد. راستی دیروزرفته بودم خانه ی داداشم. اصل کتاب بلندی های بادگیر را از زن داداشم گرفتم که بخوانم .حالا کی وصال بده نمیدانم. راستی شما دیشب این برنامه ی هفت را دیدید من دیدم اما اصلا خوشم نیامد. خیلی خاله زنکی و چیپ شده بود دیشب. از اولین برنامه ی آق فری(استاد فریدون جیرانی) این داغون ترینش بود. بعد آن گزارش جشن خانه ی شینما را دیدین خیلی مسخره است واقعا. که حتی توی جشن خانه ی سینما هم جایزه ای به حامد بهداد تعلق نمیگیره. دقیقا به همان هایی که توی جشنواره ی فجر سیمرغ دادند اینجا هم جایزه میدهند. واقعا حامد بهداد بعد از ده پانزده سال بازی خوب کردن حقش نیست یک تندیس ببرد خانه؟ من که خیلی لجم گرفت. بگذریم اما مصاحبه مسعود کیمیایی جالب بود. راستی من این روز ها دارم سریال فرار از زندان را میبینم خیلی جالب است. الان وارد فصل سه شده است. این روز ها داستانم اصلا جلو نرفته. الان حدود۱۳ صفحه ی دست نویس شده است. دعا کنید بتوانم قبل از شروع کلاس های دانشگاهم داستان را ببندم البته بعید میدانم آخر کلاس ها از سوم مهر شروع میشود. اما حالا شما نقدا دعا کنید. راستی برای دانشگاهم دعا کنید لطفا .یاعلی التماس دعا.

+ نوشته شده در  بیست و هفتم شهریور 1389ساعت 20:44  توسط رعنا  | 

سلام. انگار دوباره بدقولی شد. قرار بود روز بعد از عید بیایم یعنی یکشنبه اما نشد. یعنی مطالبم را هم نوشتم اما قسمت نبود دیگر! به هر حال حالا آمدم. الان تقریبا حدود ۴۸ ساعت از وقتی رمان ارمیا را خواندم گذشته. دیروز هم با خواهرم رفتیم کتابفروشی. جای شما خالی بود خوش گذشت. یک مجموعه ی داستان کوتاه خریدم از چیستا یثربی . البته من طبق سفارش یک کتابخوان حرفه ای یا همان کتابخور!!! قرار بود فعلا دور و بر داستان کوتاه نگردم یعنی او میگفت برای شروع بهتر است بیشتر رمان بخوانی اما حالا .آخر توی کتابفروشی پشت کتاب و صفحه ی اولش را خواندم خوشم آمد مخصوصا که نویسنده اش را هم میشناختم دیگر خریدم. یک کتاب هم از شهر کتاب خریدم که خلاصه ی کتاب الیور تویست اثر دیکنز بود پیش خودم گفتم ما که هیچوقت اصل این کتاب ها را نمی خوانیم بگذار حداقل خلاصه اش را بخوانم. آخر خداییش خیلی ستم است (دوباره با این اثر فاخر و این لغات...) دیدم توی شهر کتاب اصل کتاب آن شرلی را داشت ده جلد!!!!!!!! بود. فکر کن اخر آدم دیوانه میشود بخواهد اصل این کتاب ها را بخواند. شرح حال و نقد این کتاب ها باشد برای وقتی که کامل خواندمشان. یک کتاب هم خواهرم خرید مال محمدضا بایرامی که اسم کتاب را الان یادم نیست. رمان بود. اما الان دلم میخواهد کمی راجع به ارمیا حرف بزنم. اول کتاب یعنی فصل های اولش واقعا اعصاب خرد کن است لحن کتاب بسیار شعارزده است. مخصوصا فصل هایی که در جبهه میگذرد حداقل در فضای امروز جامعه ی ما و بعد از دیدن این همه فیلم ارزشی تقریبا غیر قابل تحمل است.اما کتاب به مرور تکامل پیدا میکند. از اواسط داستان در قسمت هایی که ارمیا به جنگل میرود در جایی که ارمیا در میان آن کارگران معدن زندگی میکند و ما شیفتگی آن پیرمرد نسبت به ارمیا را میبینیم  اینها همه نقاط قوت این کتاب است و واقعا خواننده را در گیر میکند. در کل اگر بخواهیم این کتاب را مستقل از نویسنده ی پرحاشیه اش (منظورم از حاشیه مثبت است) بررسی کنیم این کتاب کتاب قابل قبولی است یعنی بد نیست. اما نکته ی مهم این است که ما هیچ اثری را نمیتوانیم مستقل از نویسنده ارزیابی کنیم . بنابر این با داخل کردن رضا امیرخانی در ارزیابی خود قطعا ارمیا نمره ی بالایی خواهد گرفت. به نظر من ارمیا به عنوان اولین اثر نویسنده اش فوق العاده است مخصوصا اگر ان موضوع که امیرخانی این کتاب را در ۱۹ سالگی نوشته صحیح باشد. به هرحال ارمیا کتابی است که به یکبار خواندنش می ارزد و جاهایی از این کتاب هست که میتوان آن را بارها و بارها خواند و از آن لذت برد به خصوص در لحظات پس از رحلت امام. به نظر من کتاب در این مقاطع واقعا تاثیرگذار عمل کرده است. راستی داستان من هم تا جاهای خوبی پیش رفته امیدوارم به همین زودی ها تمام شود. راستی من فردا باید بروم خمینی شهر ثبت نام دانشگاه. تازه امروز رفتم پرونده ی پیش دانشگاهی ام را گرفتم. خدایا یعنی می آید روزی که ما از دست این قشر شریف فرهنگی نجات پیدا کنیم!!!!!!! فکر نکنم حالا حالا دست بده. به هرحال دعا کنید فردا کارمان بدون مشکل حل بشود. فعلا حرف دیگری ندارم. تا پست بعدی که ایشالا فردا بعد از ثبت نام است یاعلی التماس دعا.

+ نوشته شده در  بیست و سوم شهریور 1389ساعت 13:9  توسط رعنا  | 

سلام.عید همگی مبارک.ببخشید که این دفعه اینقدر دیر شد.گذاشتم تا شب عید بنویسم. تا حداقل یک چیزی داشته باشم بنویسم. من توی این هفته چند تا کتاب خیلی خواندم شما متوجه تغییر سبک نگارش من شدید؟ منظورم این است که دیگر شکسته نمی نویسم .راستش این چند وقته که داشتم یک داستان مینوشتم یک نفر که من خیلی قبولش دارم به من گفت که شکسته ننویسم و من هم مثل یک آدم حسابی حرفش را قبول کردم.اوایلش به نظرم می آمد که داستانم از سکه و جذابیت می افتد اما الان دیگر این طور به نظر نمی رسد. خب داشتم می گفتم که من از آن روز که پست قبلی را گذاشتم چند تا کتاب خیلی درجه یک خواندم. چند تا هم وبلاگ خیلی جالب پیدا کردم. یکی از کتاب ها کتاب معروف شازده کوچولو بود. یادتان میاد که توی پست قبلی گفتم دارم زندگینامه ی سنت اگزوپری را می خوانم ؟ توی آن کتاب اشاره ای به کتاب شازده کوچولو و دیگر آثار اگزوپری کرده بود و خلاصه ای از هر کدام از آنها را آورده بود. غیر از شازده کوچولو کتاب بسیار جذاب دیگری خواندم به نام دیلماج اثر حمیدرضا شاه آبادی. واقعا کار فوق العاده ای بود. در واقع برداشتی کاملا آزاد از تاریخ . الان هم کتاب دیگری در دست دارم به نام ارمیا. مطمئنم که خیلی از خوانندگان این سطور حداقل نام این کتاب و نویسنده ی کار بلد آن را شنیده اند. البته این برای بار دوم است که من این کتاب را شروع میکنم !!! چند وقت پیش که آن را از یک کتابفروشی خریدم شروع به خواندن آن کردم اما به اواسط داستان که رسید نمیدانم چه شد که به یکباره رها شد. البته خب کتاب کمی لحن شعارزده ای دارد. اما قطعا به عنوان اولین اثر نویسنده ی آن که من شنیده ام آن را در ۱۹ سالگی نوشته است اثری بسیار بزرگ و ستودنی از کار در آمده است. لحن شعاری کتاب هم قابل تحمل است .به هر حال این کتاب را من امروز شروع کرده ام. قرارم از اول این بود که در این سیر داستان و کتابخوانی اگر کتابی را خریدم تا نخوانده ام دیگر دور و بر کتابفروشی هم پیدایم نشود. بنابر این من باید ارمیا را تا روز یکشنبه که همراه خواهرم به کتابفروشی محبوبم میروم تمام کنم.  داستانم هم کمی جلو رفته است. من از روند کارم راضیم دعا کنید بتوانم تا پایان کارم را جلو ببرم. راستی نتایج کنکور را هم که دادند. من هم یک چیز داغونی آوردم. بدبختانه من هم دانشگاه ازادی شدم.البته احتمالا . و دوباره احتمالا رشته ی مددکاری اجنماعی. هرچه خدا خواهد همان میشود. راستی دیدم یکی از دوستان در کامنت ها در مورد همشهری داستان چیزی نوشته بود دوباره یادم آمد که شفارش کنم این ماهنامه ی فرهنگی را حتما تهیه کنید واقعا جذاب از آب در آمده است. نکته ی جالب همشهری داستان این است که همه ی بخش هایش خواندنی است.مثلا این شماره شعر بیابانکی را خوانده اید؟ مصاحبه ی مرجان فولادوند با حسین پاینده را خوانده اید؟ صحبت های احسان رضایی راجع به خوره ی کتاب بودنش را خوانده اید؟ اینها همه غیر از داستانهای جذابی است که در هر شماره اش به چاپ میرسد یا آن بخشی که داستان نویس های جدید را معرفی می کنند. در ضمن به یاد داشته باشید منی دارم این حرف ها را میزنم که خوره ی کتاب نبودم و هنوزهم نیستم(با چهار تا کتاب خواندن که آدم خوره نمیشود!!!!!).نفیسه مرشد زاده واقعا این بار کولاک کرده است. دمش گرم. در ضمن مثلا من اصلا فکر نمیکردم از مصاحبه ی فولادوند و پاینده چیزی حالیم بشود اما نه تنها حالیم شد بلکه کلی هم خوشم آمد و به قول بعضی ها فاز داد.(یک لحظه زدم آن کانال اونم با این سبک نوشتاری فاخر!!!!) یک بخش جالب دیگر هم داشت و آن دست نوشته های شهید مطهری در زمان نگارش داستان راستان بود که واقعا جالب و جذاب از آب درآمده بود. راستی این فیلم های روز عید را هم ببینید انگار جالب بودند. خب فکر کنم جبران یک هفته نیامدنم را کردم با این حجم از پرچانگی. باز هم عیدتان مبارک.یاعلی التماس دعا.

+ نوشته شده در  نوزدهم شهریور 1389ساعت 3:29  توسط رعنا  | 

با سلام .نماز روزه هاتون قبول باشه.(تا آخر ماه رمضون باید این چاق سلامتی کلیشه ای را تحمل کنید.!!!!!)ایشالا که اوضاع بر وفق مراده.این روزا شما چکارا میکنین. راسش من این روزا خیلی کم تلویزیون میبینم. یعنی فکر کنم از روز شنبه به این ور دیگه هیچ کدوم این سریالا را درست ندیدم.البته خودمونیم ضرری هم نکردم.همونطور که تو پست قبل گفتم این روزا مشغول نوشتنم. بعد از اون نقد نصفه نیمه ای که برای روز سوم نوشتم شروع کردم به نوشتن یک داستان. هنوز اولشه. فکر کنم الان حدود سه صفحه شده باشه. دعا کنید بتونم ادامش بدم راسش این بار اولم نیست که مینویسم. اما دفعات قبلی خیلی عجله داشتم داستانم به سرانجام برسه.اما این بار اصلا این طور نیست. بیشتر دوست دارم خوب و جذاب در بیاد.این چند وقته تموم فکرو ذکرم شده خوندن و نوشتم. راستی شما این همشهری داستان را میخونید؟ توصیه میکنم حتی اگه ذره ای در خودتون علاقه به خوندن یا نوشتن احساس میکنید اون را تهیه کنید واقعا چیز محشری از آب در اومده. انگار تو پست قبل نوشته بودم میخوام راجع به یه فیلم کره ای برات حرف بزنم.خب اسم این فیلم ضربه ی باده .دوست ندارم راجع به داستان فیلم چیزی بنویسم چون فیلم یه غافلگیری بزرگ داره که اگه داستانو بگم لو میره. نقش اول فیلم را هم جانگ هیوک بازی میکنه.(اگه سریال متشکرم را که از شبکه تهران پخش میشد دیده  باشید حتما اون را میشناسید دکتر گنده دماغه مین گی سو).فیلم  از لحاظ احساسی واقعا آدمو درگیر میکنه من به کسایی که فیلمای کره ای را دوست ندارند و یه جورایی اونا را عامه پسند!!! میدونن و وقتی اسم کره میاد یاد فیلم آبگوشتی افسانه ی جومونگ میفتن هم دعوت میکنم این فیلم حتما ببینن این فیلم واقعا متفاوته. راستی من شب بیست و یکم رفته بودم احیا .جای شما خالی به هرکی یادم بود دعا کردم.لطفا هرکی این شبا میره احیا برای من دعا کنه آخه شنبه نتایج آزادو میدن احتمالا دوشنبه هم نتایج نهایی دولتی .تورو خدا برای منم دعا کنید.وگرنه سیاه بخت میشم. راستی من این روزا دارم یه کتاب میخونم درباره ی سرگذشت و زندگینامه سنت اگزوپری. کتاب جالبیه البته هنوزتمومش نکردم.خب فعلا انگار حرف دیگه نیس.یاعلی التماس دعا.
+ نوشته شده در  یازدهم شهریور 1389ساعت 23:47  توسط رعنا  |